از آن پس هر چند گاه یکبار اتوبوسهای مخصوص حمل زندانی واسیران با صداهای وحشتناک ترمزهایشان جلو اردوگاه متوقف شده ودسته دسته اسیران جدید را به همان شکلی که ما را وارد اردوگاه کرده بودند آنها را نیز وارد اردوگاه میکردند. وهمان معامله را که با ما کرده بودند, با آنها نیز می کردند. چون ما نسبت به آنها قدیمیتر به حساب می آمدیم , لذا تجربیات بیشتری از اردوگاه داشتیم . عراقیها بدون اینکه تغییرات محسوسی در همان امکانات محدود ما , اسیران جدید را در بین ما تقسیم میکردند وروز بروز محیط برای ما تنگتر وتنگتر میشد. بنده چون به عنوان مترجم شناسایی شده بودم, دیگر رسما همه دژبانان عراقی اردوگاه وکل اسیران اردوگاه رمادی 10 مرا به عنوان "محمد مترجم" می شناختند. هر روز که گروه جدیدی از اسیران ایرانی وارد اردوگاه میشدند و با من روبرو می شدند, اغلب باورشان نمی شد که من هم اسیر ایرانی باشم. لذا معمولا با نگاههایی خشم آلود به من می نگریستند. واین موضوع تا مدتها سخت آزارم می داد.
*به مادرم زهرا دروغ نمیگویم ...

آزادگان کمپ ۱۰ شهادت زائران عتبات عالیات را به شیعیان جهان از جمله خانواده های گرامی آنان تبریک و تسلیت عرض می گوید.

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|