به گزارش ایرنا از بنیاد شهید و امور ایثارگران، حجت الاسلام والمسلمین «سیدمحمدعلی شهیدی» روز دوشنبه در جلسه شورای معاونین بنیاد شهید این مطلب را عنوان کرد.

وی افزود: پس از پرداخت معوقات آزادگان معزز، خانواده شهدا و جانبازان نیز طی مهر ماه معوقات خود را دریافت خواهند کرد.

قائم مقام بنیاد شهید و امور ایثارگران پیشتر اعلام کرده بود با 50 درصد از ایثارگرانی که مطالبه داشتند تسویه حساب شده و 50 درصد باقی مانده نیز بیش از نیمی از طلب خود را دریافت کرده اند و تا پایان شهریور سال 93 با آنها نیز بطور کامل تسویه حساب می شود.

به گفته سردار «محسن انصاری»، پیگیری های لازم برای پرداخت باقی مطالبات انجام شده که انشاالله این پیگیری ها و برنامه ریزی ها منجر به تسویه باقی مطالبات ایثارگران تا پایان شهریور ماه خواهد شد.

  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 11:15  توسط جعفر مزیدها  | 
ربیعی رئیس شورای اسلامی شهر گرگان شد

دومین انتخابات هیئت رئیسه شورای اسلامی شهر گرگان عصر چهارشنبه با حواشی فراوانی همراه بود، اما در نهایت این انتخابات با حضور 10 عضو برگزار و در نهایت «حسین ربیعی» با کسب 9 رأی موافق و یک رأی ممتنع به عنوان رئیس شورای اسلامی شهر گرگان برای یک سال انتخاب شد.

دبيرخانه خانه مجمع فرهنگي سيد  آزادگان كمپ 10 رمادي اين انتخاب شايسته را به آزاده حسين ربيعي از آزادگان كمپ 10 تبريك و براي ايشان در سنگر خدمت گذاري به مردم بي منت آرزو مي كند.

 

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 10:13  توسط جعفر مزیدها  | 
شهید آزاده عمو يدا...مهدي پور  نفر سمت چپ و شهيد آزاده احمد غم کشیده نفروسط ایستاده  از آزادگان اروميه  و شهيد بهروز تركاشوند نفر وسعت نشسته  از آزادگان وارمين      آزادگان كمژ10 رمادي             

دسر:کلمه ای نامیمون برای بعثی های که هیچی ازآن نمیفهمیند

جالب اینجا بود که با فشار اسراء وانعکاس موضوع توسط صلیب سرخی ها بعثی ها که مفهومی ازدسر نمیدانستند برای رفع تکلیف هراز گاهی چند تا میوه گندیده وخراب را میاوردند که به همه وگاها درطول ماه به یکبار هم نمیرسید بین اسراء توزیع میکردند يك روز عراقي ها برايمان به عنوان دسر سيب هاي ريز ، زير درختي آوردند كه اکثرا کرم خورده وگندیده بودند ، تازه براي هر دو نفر هم يكي نمي رسيد !

براي اين سيب گنديده ي زيردرختي هم كلي سخنراني كردند ! فرمانده عراقی اردوگاه کل اسراء را درمحوطه اردوگاه بخط کرد وبادی به غب غب انداخت ومثل سرداران فاتح شروع به تعریف وتمجید از خودو سیدالریس شان کرد ودرادامه توضیح داد که: مي دانيد اين چيست ؟ اين تفّاح است ! سيد الرئيس گفته كه بدهيم بخوريد تا بفهميد در عراق چه نعمت هايي هست . شما كه سيب نديده ايد و بخوريد ببينيد چیست !


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 16:45  توسط جعفر مزیدها  | 
         

بعد از اصرار به صليب سرخ براي سرويس و خدمات دندانپزشكي ،که شدیدا اسراءرا ازارمیداد وهیچکس به فریادمان نمیرسید واکثر بچه ها دچار خرابی دندانهایشان شده بودند عراقی ها قبول کردند که اسراء را برای معالجه به درمانگاه نظامی رمادیه ببرند .صلیب سرخیها که رفتند  دو سه روز بعدش آمدند گفتند كه چه كسي دندان درد دارد ، من هم كه وضع دندان هايم خوب نبود ، زودتر از همه رفتم ، چهار پنج نفر بوديم ، به خط شدیم وبعد ازاینکه چشمانمان را بستند وبه دستهایمان دستبند زدند سوار وانتی مسقف شدیم که بیشتر شبیه همین خودروهای حمل مواد غدائی فاسد شدنی (یخچالدار)خودمان است ،خلاصه این وانت حرکت کرد وماهم پشت این وانت تلوتلو میخوردیم ومیرفتیم تا بالاخره بعد از ساعتی ایستاد ومتوجه شدیم که رسیدیم وبعد از هماهنگی با مسئولین درمانگاه ارتش عراق درب پشت وانت را بازکردند ومارا یکی یکی پیاده کردند چشمانمان بسته بود ونمیدانستیم کجا میرویم وهمینطورکشان کشان مارا که اززیر چشم بندمان نگاه میکردیم وارد سالنی کردند که بیشتر شیبه راه رو بیمارستان بود ودرگوشه یکی از سالنها مارا بخط روی زمین نشاندند  تا نوبتمان شود .اولين نفري كه سوار شده بود من بودم ، پس نفر آخري بودم كه پياده مي شدم . بچه ها رايكي يكي میبردند تو وبعد ازدقائقی  سربازعراقی میامدومي گفت : ياالله دو نفر ! دو نفر مي رفتندتو و آن نفر قبلي را كه رفته بود توودرحالت نیمه بیهوش بودمیاوردند بیرون!تا نوبت به من رسيد ،تا


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 16:39  توسط جعفر مزیدها  | 

 

دژبانان عراقی خودشان هم نمی دانستند باید با ما چیکار کنند. لذا منتظر بودند ببینند از دهان فرمانده شان چی بیرون می آید تا همانرا به ما بگویند! آنها که هیچ کدامشان تا حالا اسیرداری نکرده بودند ! لذا واقعا چیزی بلد نبودند وهیچ کدامشان  هیچ تجربه ای در این خصوص نداشتند. بنابراین وقتی که مارا داخل آسایشگاه  کرده بودند, هرساعت یکبار وارد شده واز ما می خواستند که باید برایشان بصورت دسته جمعی ونظامی وار   از جا بلند شده وپا را به زمین کوبیده واحترام میگذاشتیم وآنها هم آمار گیری میکردند و می رفتند . هنوز یک  روز هم نگذشته بود, که دوباره گروهبان عبدالقادر  برگشت ووقتی که همهاز جا بلند شدیم واحترام گذاشتیم , او قیافه ها واندازه ها را یکی یکی انداز و ورانداز کرد وروی یک سرباز متمرکز شد. آقای صادق باروتیان![1]  , اول کاری که  گروهبان عبدالقادر کرد , یک سیلی خیلی محکم بصورت  آقا صادق زد وپرسید:

-        اسمت چیه ؟

-        صادق باروتیان !

-        افسری یا درجه دار؟

-        نه ! سربازم !

-        پس چرا اینقدر موهایت بلندند؟

-        چون خیلی وقته کوتاه نکرده ام!

-        تو از امروز مسئول این آسایشگاه هستی ! فهمیدی !

-        بله قربان ! ( ومن هم با سرعت حرفهای طرفین را ترجمه میکردم )


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 16:32  توسط جعفر مزیدها  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM