شهید آزاده عمو يدا...مهدي پور  نفر سمت چپ و شهيد آزاده احمد غم کشیده نفروسط ایستاده  از آزادگان اروميه  و شهيد بهروز تركاشوند نفر وسعت نشسته  از آزادگان وارمين      آزادگان كمژ10 رمادي             

دسر:کلمه ای نامیمون برای بعثی های که هیچی ازآن نمیفهمیند

جالب اینجا بود که با فشار اسراء وانعکاس موضوع توسط صلیب سرخی ها بعثی ها که مفهومی ازدسر نمیدانستند برای رفع تکلیف هراز گاهی چند تا میوه گندیده وخراب را میاوردند که به همه وگاها درطول ماه به یکبار هم نمیرسید بین اسراء توزیع میکردند يك روز عراقي ها برايمان به عنوان دسر سيب هاي ريز ، زير درختي آوردند كه اکثرا کرم خورده وگندیده بودند ، تازه براي هر دو نفر هم يكي نمي رسيد !

براي اين سيب گنديده ي زيردرختي هم كلي سخنراني كردند ! فرمانده عراقی اردوگاه کل اسراء را درمحوطه اردوگاه بخط کرد وبادی به غب غب انداخت ومثل سرداران فاتح شروع به تعریف وتمجید از خودو سیدالریس شان کرد ودرادامه توضیح داد که: مي دانيد اين چيست ؟ اين تفّاح است ! سيد الرئيس گفته كه بدهيم بخوريد تا بفهميد در عراق چه نعمت هايي هست . شما كه سيب نديده ايد و بخوريد ببينيد چیست !


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 16:45  توسط جعفر مزیدها  | 
         

بعد از اصرار به صليب سرخ براي سرويس و خدمات دندانپزشكي ،که شدیدا اسراءرا ازارمیداد وهیچکس به فریادمان نمیرسید واکثر بچه ها دچار خرابی دندانهایشان شده بودند عراقی ها قبول کردند که اسراء را برای معالجه به درمانگاه نظامی رمادیه ببرند .صلیب سرخیها که رفتند  دو سه روز بعدش آمدند گفتند كه چه كسي دندان درد دارد ، من هم كه وضع دندان هايم خوب نبود ، زودتر از همه رفتم ، چهار پنج نفر بوديم ، به خط شدیم وبعد ازاینکه چشمانمان را بستند وبه دستهایمان دستبند زدند سوار وانتی مسقف شدیم که بیشتر شبیه همین خودروهای حمل مواد غدائی فاسد شدنی (یخچالدار)خودمان است ،خلاصه این وانت حرکت کرد وماهم پشت این وانت تلوتلو میخوردیم ومیرفتیم تا بالاخره بعد از ساعتی ایستاد ومتوجه شدیم که رسیدیم وبعد از هماهنگی با مسئولین درمانگاه ارتش عراق درب پشت وانت را بازکردند ومارا یکی یکی پیاده کردند چشمانمان بسته بود ونمیدانستیم کجا میرویم وهمینطورکشان کشان مارا که اززیر چشم بندمان نگاه میکردیم وارد سالنی کردند که بیشتر شیبه راه رو بیمارستان بود ودرگوشه یکی از سالنها مارا بخط روی زمین نشاندند  تا نوبتمان شود .اولين نفري كه سوار شده بود من بودم ، پس نفر آخري بودم كه پياده مي شدم . بچه ها رايكي يكي میبردند تو وبعد ازدقائقی  سربازعراقی میامدومي گفت : ياالله دو نفر ! دو نفر مي رفتندتو و آن نفر قبلي را كه رفته بود توودرحالت نیمه بیهوش بودمیاوردند بیرون!تا نوبت به من رسيد ،تا


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 16:39  توسط جعفر مزیدها  | 

 

دژبانان عراقی خودشان هم نمی دانستند باید با ما چیکار کنند. لذا منتظر بودند ببینند از دهان فرمانده شان چی بیرون می آید تا همانرا به ما بگویند! آنها که هیچ کدامشان تا حالا اسیرداری نکرده بودند ! لذا واقعا چیزی بلد نبودند وهیچ کدامشان  هیچ تجربه ای در این خصوص نداشتند. بنابراین وقتی که مارا داخل آسایشگاه  کرده بودند, هرساعت یکبار وارد شده واز ما می خواستند که باید برایشان بصورت دسته جمعی ونظامی وار   از جا بلند شده وپا را به زمین کوبیده واحترام میگذاشتیم وآنها هم آمار گیری میکردند و می رفتند . هنوز یک  روز هم نگذشته بود, که دوباره گروهبان عبدالقادر  برگشت ووقتی که همهاز جا بلند شدیم واحترام گذاشتیم , او قیافه ها واندازه ها را یکی یکی انداز و ورانداز کرد وروی یک سرباز متمرکز شد. آقای صادق باروتیان![1]  , اول کاری که  گروهبان عبدالقادر کرد , یک سیلی خیلی محکم بصورت  آقا صادق زد وپرسید:

-        اسمت چیه ؟

-        صادق باروتیان !

-        افسری یا درجه دار؟

-        نه ! سربازم !

-        پس چرا اینقدر موهایت بلندند؟

-        چون خیلی وقته کوتاه نکرده ام!

-        تو از امروز مسئول این آسایشگاه هستی ! فهمیدی !

-        بله قربان ! ( ومن هم با سرعت حرفهای طرفین را ترجمه میکردم )


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 16:32  توسط جعفر مزیدها  | 

وقتي ما را داخل يك گودال انداختند، برادرها جا باز كردند. روي دست و پاي همديگر نشستند تا ما دو تا خانم اسير شده راحت بنشينيم و معذب نباشيم. سربازهاي عراقي كه اين صحنه را ديدند، به آنها تشر زدند كه چرا جا باز مي‌كنيد و روي دست و پاي هم نشسته‌ايد و با اسلحه‌هايشان برادرها را از هم دور مي‌كردند. نگاه‌هاي چندش‌آور و كش‌دارشان از روي ما برداشته نمي‌شد.

يكباره يكي از برادرها كه لباس شخصي و هيكل بلند و درشتي داشت با سر تراشيده و سبيل‌هاي پرپشت، بلند شد و با لهجه غليظ آباداني يكي از بچه‌ها را كه عربي بلد بود صدا كرد و گفت: هرچي گفتم راست و حسيني براشون ترجمه كن تا شيرفهم بشن! رو به سربازهاي بعثي كرد و گفت: به من ميگن اسمال يخي، بچه آخر خطم. ما به سر ناموسمون قسم مي‌خوريم، فهميدي؟ جوانمرد مردن و باغيرت و شرف مردن براي ما افتخاره. دست به سبيلش برد و يك دانه از آنها را كند و گفت: ما به سبيلمون قسم مي‌خوريم. چشمي كه ندونه به ناموس مردم چطور نگاه كنه، مستحق كور شدنه.»

                                                 خاطرات معصومه آباد، نويسنده كتاب «من زنده ام»  

          كتاب «من زنده‌ام» خاطرات دوران چهار ساله‌ اسارت معصومه آباد در زندان‌هاي رژيم بعث صدام است.

  نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 13:50  توسط جعفر مزیدها  | 

اشاره:

    ثبت خاطرت عزيزانيكه ايامي را در دوران دفاع مقدس در كنارشان بودي و اينك آنها سفر كردند وتوماندي بسيار دشوار است. در اين ميان رشادات عزيزانيكه علاوه بر حضور در جبهه ، صبر در اسارت ، موفقيت در دوران سازندگي ، تا اينكه با بالي شكسته بسوي معبودشان پر كشيده اند بسيار دشوار تر مي باشد.

   يكي از اين شهيدان پرافتخار ، شهيد آزاده ، جانباز دلاور ،كربلائي ،مهندس عباسعلي مظلومي مي باشد.اين شهيد بعداز چندين مرحله حضور در جبهه ، سرانجام در عمليات پيروزمند والفجر هشت توسط نيروهاي مخصوص سپاه هفتم عراق به فرماندهي ماهر عبدالرشيد به اسارت گرفته مي شود.

آزادگان كمپ 10 رومادي  قاطع 4 جوان لاغر اندامي كه مدتي عصا در دست ويك قوطي پنير خالي زير دمپايي اش نصب شده و تا بتواند كمي راه برود را فراموش نمي كنند.

 درست كردن مايع  ماست با خمير نان، آرام جمهوري اسلامي با سبزه (عدس)در ايام نوروز1368 ، درست كردن شيريني با صمون بمناسبت پيروزي انقلاب و ......را بياد دارند.

عباس ،كه ماهيچه پاي چپش به اندازه 12 سانتي متر بعداز اثابت تركش توسط عراقي ها با چاقو بريده با  دو بخيه  دوخته  شده بود.!!  با چاقو؟ بله،  با چاقو.  تعجب نكنيد.   به شما آدرس مي دهم . كتاب خاطرات آزادگان را كه تاكنون بيش صد جلد چاپ شده است رابخوانيد.

نيم نگاهي به زندگي شهدا و اين شهيد ، مسئوليت مارا در ادامه راه حضرت امام خميني (ره) و شهيدان و پيروي از رهنمودهاي مقام معظم رهبري بيشتر مي كنند.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 13:27  توسط جعفر مزیدها  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM